
**************************************************************
آمدن پاییز حکایت دردهای من است ..
حکایت برگریزان حکایت غم باری های من است...
تن من همچو پرنده ای مانده در بادهای سرد ،
احساس غربت میکند !
آیا گرمی و جود ترا نمی خواهد!!؟؟
سبز ترین نگاهم مرا تنها رها کرد،
سرمای پاییز با غم های بیکران من ،
در هم می آمیزد و
معجون افسردگی و جنون را بر چهره ی خسته من می نگارد.
اما شنیده بودم که پاییز بهانه است!!
بهانه ای برای تولد!
شنیده بودم که پاییز ،
شب سرد دشت است !
پس به این امید که تنهاییم،
بهانه ای برای بودن توست ،
می مانم ....
در این سکوت سرد وتاریک می مانم....!
می مانم تا تو...
می مانم برای تو....
می مانم...!!!
هرچه ماندم نیامدی ....
دیر است .... آیا وقت آمدن نیست ....
آیا بازهم باید با غم نیامدنت شب سیاه را صبح کنم ...
چندیست نگاهم کم سو شده ...
همیشه وقتی به دور دست مینگرم و تورا نمی بینم با خود میگویم:
"این سوی چشمان من است که دور ها را نمی بیند نه آسمان بی توست... "
مگذار در رویای باتو بودن با حقیقت بی توبودن در زندان تنهایی بمیرم .....
بیا و آسمان چشمانم را روشن کن ...
مگذار.....![]()